|
به تماشا سوگند، و به آغاز کلام،واژه ای در قفس است... |
|
دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۸ باسمک یا فتاح به من مسئولیت داده شده که برای این وبلاگ تبلیغ کنم...
این هم تبلیغ: دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۸ باسمک یا خیر شاهد و مشهود چند دقیقه پیش همینجوری داشتم تو تابناک می گشتم که یهو یه شباهت بامزه ای توجهمو جلب کرد. اولش باورم نشد، حتی برای اینکه مطمئن بشم اومدم این دوتا پیامو تو صفحه word کپی کردم تا دوباره مقایسه شون کنم... شایدم من اشتباه می کنم، شما بگین، این حد شباهت طبیعیه؟ یا حتی نه، اشتباه تابناکه؟!! و البته اون جاهایی هم که دو تا پیام با هم فرق داشتن جالب تر بود! بسم الله الرحمن الرحیم **********
محسن رضایی
************ شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸ باسمک یا خیرالمحبوبین مسافرت یه خوبی که داره، حسابی آدم را سبک می کنه الان همین احساس سبکیه که منو جوگیر کرد تا بیام اینجا و بنویسم. مخصوصا سفر به یه جایی که طبیعت نسبتا بکری داشته باشه...مثل جزیره قشم دیدن ماهیای عجیب و غریب تو دریا و کنار آب خیلی خیلی لذت بخش و هیجان انگیز بود... خوشبختانه همون اول موقع ورود به جزیره با یه راننده باذوق آشنا شدیم که اونجا رو خوب میشناخت و با هاش رفتیم جاهای دیدنی قشم رو دیدیم...و البته خودشم دیگه با ما همراه شده بود و فک کنم کلی هم ذوق کرده بود D: سرک کشیدن به روستاهای اطراف و دیدن زندگی مردم، لمس سختی ها و قشنگی های زندگی از نزدیک تو همچون جایی خیلی آدمو سرحال میاره... یه روستایی رفتیم که اسمش برکه خلف بود...یه روستای خیلی خیلی تمیز و شسته رفته، خیلی برام جالب بود، با اینکه روستا حالت سنتی خودشو حفظ کرده بود، ولی فوق العاده تمیز بود. حتی یه آشغال کوچیک هم تو کوچه هاش نمیدیدی، جا به جا سطل آشغال گذاشته بودن تا مردم زباله هاشونو زمین نندازن، خلاصه که خیلی جالب بود... به نظر من که برا خرید قشم رفتن اشتباه محضه ولی رفتن تو دل روستاهاش و سر زدن به طبیعتش خیلی خوش میگذره، واقعا آدمو به وجد میاره... تو پست بعدی ایشالا عکسایی که با گوشی موبایل گرفتیم رو ایشالا میذارم...(البته بماند که کلی حسرت خوردیم که چرا دوربینو با خودمون نبرده بودیم، اونم فقط به خاطر اینکه احساس کردیم دست و پا گیر میشه اونجا برامون!)
چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸ باسمک یا کافی ظهر یک صفحه به چه بلندی نوشتم و نوشتم و نوشتم، که یکهو دیدم اذان ظهر رو گفتن، با خودم فکر کردم دیگه بشینم تمومش کنم بعد برم نمازمو بخونم، بنابر این باز هم نوشتم... تا اومدم بفرستمش تو بلاگ، یهو پرشین بلاگ یه پیغام داد که خلاصه ی معنیش این بود که هر چی تا الان نوشتی، کشک...و من هم که طبیعتا دکمه ذخیره پیشنویس م فعال نبود که! تا من باشم که این حرف استاد راهنمام هیچ وقت یادم نره که میگن: "کاری که تو وقت اذون و بی توجه به وارد شدن وقت نماز( و البته بدون ضرورت خاصی برا انجام دادنش) انجام بشه، ابتر می مونه..."
چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸ باسمک یا راحم العبرات
گاهی وقت ها آرزو می کنم کاش من هم وقتی می خواندمش فقط یک احساس لطیف شاعرانه نسبت به کلماتش داشتم، و فقط همین... کاش حرف هایش اینقدر برایم معنادار نبودند، کاش این طعم ترش و شیرین غربت دیرینهی آمیخته با حضوری همیشگی را دوباره با کلماتش به خاطر نمی آوردم...کاش می توانستم خیلی ساده از کنارشان بگذرم...خیلی ساده...مثل خیلی های دیگر...مثل همه خواننده های دیگر...
لحظاتی که مادر آن کلمات را از مقابل چشم می گذراند، برقی عجیب در نگاهش بود و گونه هایش که آرام آرام خیس می شدند، مثل تمام وقت هایی که کسی پیرهنی از یوسفش آورده باشد... چه حکایت غریبی شده است حکایت این یعقوب... از یعقوب نوشته بود و برای دختر یعقوب... تو بگو، چه احساسی می توانی داشته باشی وقتی همیشه یک غم غریب را در نگاه مادرت دیده باشی، غمی که هم با خنده های قشنگش در هنگام شادمانی بر لبهایش جاری می شود و هم با تمام اشکهایی که به هنگام غم بر صورت مهربانش می لغزد، عجین شده است، غمی که حکایت از شوقی وصف ناشدنی برای شنیدن بوی پیراهن یوسف دارد...حالا من می نویسم یوسف، تو بخوان یعقوب...
یوسف عجیبی ست یوسف ما...یوسفی که یعقوبش می خوانیم، یوسفی که نگاه جذابش را شاید فقط از عکس هایش به خاطر می آورم. گاهی وقت ها به خاطره هایی که از او به یاد می آورم شک میکنم، شک می کنم که این خاطره ها، اصلا شاید حاصل تعریف های اطرافیام از او باشند... گاهی وقت ها آهسته، جوری که کسی خبردار نشود آهسته از خودم می پرسم:حالا مطمئنی که اصلا یوسفی وجود داشته است؟...وبعد حضور او را در تک تک ذرات وجودم می یابم...مثل خونی که در رگ هایم جاری می شود... او را در نگاه نگران مادر می یابم، او را در دل آرزویی دست نیافتنی می یابم، آرزرویی دست نیافتنی برای لحظه ای در کنارش بودن... . . . آه که خوب می دانم که از یوسفم هیچ نمی دانم... و با این حال با تمام گوشت و پوست و استخوانم لمسش می کنم... و چقدر مشتاقم به استشمام هر کلمه ای که بوی پیراهن یوسف با خود داشته باشد... یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧ باسمک یا من الیه یهرب الخائفون مجبوریم که مختار باشیم همین... پنجشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٦ باسمک یا من فی الممات قدرته
چند وقتی بود که بعد از نمازها به این دعا عادت کرده بودم... پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦ آواز گنجشک
باسمک یا هادی من استهداه
در این جور مواقع -که البته در زندگی من به شدت معدود و انگشت شمار بوده اند- تمام آن چیزهای عجیب و غریبی که از خدا می خواسته ام و برای رسیدن بهشان شب ها خوابم نمی برده است و احیانا به خاطرش نماز صبحم از کم خوابی دیشبش قضا می شده است...همهی آن چیز های خوب و خواستنی برایم تحقق پیدا کرده اند...
خدایا خواهش میکنم... می خواهم خودم باشم... تو که مثل همیشه داری خدایی می کنی... کمکم کن...می خواهم بندگی کنم... سهشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦ دل تنگي های کوچک
باسمک یا رازق طفل الصغیر این یادداشت را فقط می شود گذاشت به حساب کرامات دوست عزیزم که منتظرم تلفنشان آزاد شود تا بلکم بتوانم یه سلام و احوال پرسی از نوع اینترنتی اش باهاش بکنم و شااااااااااید از شرمندگیش درآم...ولی فعلن که مامانش دارن با زنداییش صحبت می کنن...:> این روزها دلم برای دوستانم تنگ می شود...برای همین هم امدم از دلتگی هایم بنویسم و از دوستانم، دوستان عزیزم: شهیده :هروقت از اطراف صنایع رد می شوم، مخصوصا زیر درخت توتی که جلوی صنایع است، زیر چمن ها، بلافاصله یاد تو می افتم...یاد زنگ های تفریح استراتژیک و خوردن توت فراوان...، ساندویچ های مغازهی علی آقا/ سازمان مدیریت صنعتی/متا/سوال/سوال/سوال/سرگشتگی/مکه رفتنت...و بازهم این سرگشتگی شیرین فهیمه: خیلی دلم برا اردو رفتن های بی ساک تنگ شده...تصمیم گرفتن برا اردو درست در دقیقه ی نود...خریدن شونه از داروخونه ی کنار امام رضا: صورتیشو می خواین؟؟؟/ رفتن به نمایشگاه کتاب با 1500 تا تک تومنی و در نتیجه خریدن یک ساندویچ برا دوتا مون فقط...بی خیال خریدن کتاب/ و باز هم سرگشتگی انسیه: دلم فقط برا یه چیز همیشه تنگ می شه...سربه سرت گذاشتن به همراهی فاطمه و سارا...اصلن کی گفته انسیه شکموست؟؟؟ مینا: خوشحالم که هنوز هم گهگاهی می تونم ببینمت و روحم شاد بشه از روبرو شدن با تو دوست لطبف... الهام: حتی همین هزارسال یکباری هم که می بینمت باز هم کلی امیدوارم می کنه فاطمه سادات: مگه می شه ادم اولین ها رو از یاد ببره...یادش به خیر اون جلسه ی ماه که من کتاب کلکیولس ریاضی ام رو با خودم اوردم که اگه جلسه خوب نبود برم کتابخونه مرکزی درس بخونم...فکر کردی خیال کردی..../ خریدن ساعت و لباس وکیف پول...همون روزی که به هم قول دادیم قیمت چیزایی رو که خریدیم به زهرا نگیم...:دی/ ....(راستی فاطمه، خودمونیم، چقدر مامانت و زنداییت با هم حرف دارن ها) و همه ی آنهایی که وقتی نمی بینمشان انگار روحت یک چیزی از نعمت های خوب خدا را کم دارد... اما... اما تو، همانی که حتی وقتی در کنارت هستم نیز، دلتنگت می شوم.... ************************************************************* تقویم را که خوب نگاه می کنم، بیشتر متوجه ننوشتنم می شوم. از تیر تا حالا
شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ تموم شد...
به نام خدا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |
